بي رودربايستي(اختصاصي ويژه نامه شهر مس –بام كوير)

(((توجه: در اينجا فقط حرفهايي كه گفتن چهره به چهره شان رودربايستي دارد گفته ميشود و از آنجايي كه حرفهايي كه گفتنشان رودربايستي ندارد در اينجا جايي ندارند و شمايي كه بزرگواريد و در دسته مخاطبين اين حرفها قرار نداريد به خود مگيريد و دلخور نشويد.)))

 

شما را  امام حسين

تو را خدا ، تورا به امام حسين، قدِ تماشايِ يك برنامه90 توي بعضي از رفتار ها و عادت هاي خود دقت كن. چطوري ميشه كه ما براي خدمت به امام حسين دست به كارهايي مي زنيم كه توي قانون و مقررات محضر آن بزرگوار و خدا مستحق دريافت كارت قرمز و جريمه هاي سنگيني در زندگي خود خواهيم بود.

يعني كه چه؟ به ابوالفضل قسم مي خوريم و تاسوعايش را به اين عظمت گرامي ميداريم ، ولي،ولي آنقدر در زندگي ازجوانمردي و بخشايش دوريم كه در مراسم سوگواري و بزرگداشت آن عزيز هم دست از سر من برترم و آقا بيشتر مرا دوست دارد بر نميداريم. نذرمان مايه فخرفروشي شده است و ايراد بركيفيت طبخ آبگوشت امام حسيني همسايه مرهم هزاران درد پنهانمان.

امام حسين براي حق از خود گذشت و ما در عاشوراي او با ولوم بالاي بلندگويمان خود را نعره ميزنيم و به كمك اكو و تكرار، از انتشار توخالي خود لذت مي بريم . مشكي پوش ميشويم و همه جا را سياه پوش ميكنيم  و براي خوشايند مافوق زمينيِ مان يك هو و يكباره تغيير رنگ ميدهيم.

امام حسيني و بي رودربايستي بگم راستش نمي دونم چرا يكهو ما اينجوري شديم. تاسوعا، عاشورا، امام حسين، جوانمردي، ابوالفضل، فرهنگ عاشورايي و...... هرچه بلندتر آن ها را فرياد زديم بيشتر از آنها دور شديم. امام حسيني و بي رودربايستي يك نگاهي به خودمان بيندازيم. البته منظور من ،خودم و همه كساني است كه احتمالاً مدعي پيروي از شيوه و مرام شهداي والا مقام كربلا هستند.

بياييم رفتار روزانه مان را كمي با دقت آناليز و بررسي كنيم.  خداوكيلي چقدر امام حسين ما را دوست دارد؟ اصلاً آيا مي توانيم در حضور ايشان خود را امام حسيني بناميم.

امام حسيني قسم بياييد ما هايي كه احياناً خودمان هم در آيينه  رفتار و گفتارمان مي بينيم كه در حد ادعاي زندگي با فرهنگ عاشورا نيستيم . همچين يكهو يك تجديد نظر در كارهايمان بكنيم. اجرمان با امام حسين. 

 

 

يا حق

كيان پويان

4/11/85

نوشته : روح الله ابوالهادی در ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸٥


علم گردان

سلام. شايد نزديكترين خاطره من از آنچه مي خواهم بگويم  مربوط به 12 سال پيش باشد. رسم و مراسمي ريشه دار در هشتمين روز از محرم. اين روز در درهِ دُر روستاي زادگاه من به يك نوعي متعلق به حضرت علي اكبر است و مراسم علم گَردان .

 مراسمي كه هنوز به همت ساكنان اندك روستا و تعداد زيادِ مهاجراني كه هر ساله در دهه اول محرم به روستاي خود و يا پدري خود بر مي گردند برگزار مي شود.

سحر گاه اين روز گروه علمگردان علم ها را كه هر كدام نامي دارند برداشته و سمت چشمه هميشه پر آب ده كه در دامنه كوه هاي انتهاي  روستا و دره قرار دارد مي روند و بعد از متبرك شدن چشمه با دميدن در بوقي كه در اصل يك صدف دريايي است و براي اهالي بسيار با ارزش است حركت علم ها را در تك تك خانه هاي ده آغاز مي كنند.  با دميدن در بوق مخصوص خود كه آن را سفيد مهره مي نامند ورود خود را به هر محله و خانه اعلام مي دارند. اداي نذر ها آغاز مي شود. بعد از دور زدن در امامزاده بالاي ده در يكي از خانه هاي اهالي بالا با صبحانه اي كه معمولاً آبگوشت بز كوهي و يا شكار است  پذيرايي مي شوند . به در خواست بسياري از صاحبخانه ها در خانه آنها نوحه اي خوانده ميشود هيئت سينه اي مي زند. از همه خانه ها پول و يا قند جمع آوري ميشود و بعد از طي چندين كيلومتر گروه كه حالا چندين برابر جمع اوليه است نزديكي هاي اذان ظهر به پايين ترين نقطه روستا كه امازاده اي ديگر است مي رسد و .......

 

اما آنچه باعث باز خواني خاطرات دور من از اين مراسم مي شود دو ويژگي خاص اين برنامه بود:

اول اين كه شايد اين تنها مراسمي باشد كه بالا دهي و پايين دهي از جان و دل مشتركاً به اجراي آن مي پردازند.( مي پرداختند.)

دوم شكل علم هاي چوبي روستا است(بود) . علم هايي نسبتاً سبك كه مهترين آنها را پيران و ريش سفيدان روستا حمل مي كردند. پيراني كه دوران جواني و اشتباهات آن را پشت سر گذاشته و از آن پيران خاطره تازه اي كه علم را زير سوال ببرد كسي و ذهن كنجكاوي را اذيت نمي كرد. و حمل علم هيكل و زور و بازو نمي خواست بلكه ريش سفيدي و تجربه ساليان زياد زندگي و تجارب آن شرط لازمِ حمل علمي بود كه اهالي روستا در جلوي قدمش گوسفند قرباني مي كردند و زار زار مي گريستند و با هزاران اميد .............

يا حق

نوشته : روح الله ابوالهادی در ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٥


امام حسين

شهر خيسِ خيسِ است. آسمان ديشب حسابي باريده. پرچم ها و بيرق هاي سياه در گوشه گوشه و جاي جاي شهر به اهتزاز درآمده اند و مردمان را بيشتر سياه پوش مي بيني.تقويم محرم 1428 را نشان مي دهد.

اين روزها  در اين شهر كوچك كوهستاني بچه هركجايِ ايران عزيز كه باشي در يك چيز با بقيه مشتركي: امام حسيني بودن.

گفتم امام حسيني بودن. از كودكي و درست از زماني كه متوجه اشكهاي  بي صدايِ پدربزرگم برحسين و عاشورا شدم تا به امروز هرساله با شروع دهه محرم ذهنم در هواي امام حسين و امام حسيني بودن با پرسشهايي هميشگي پرسه ميزند. امام حسين و امام حسيني بودن؟؟.

 وقتي كه كودكِ هفت يا هشت ساله ريزجثه اي بودم  كه آخراي  دسته زنجيرزني  زنجير مي زدم  جر وبحث  پر سرو صداي دو سرهيئتِ روستاي زادگاهم بر سر حقِ تقدم ورود به حسينيهِ روستا برايم غير قابل هضم بود و امروز نيز هميشه واهمه دارم كه نكند با اين همه قيل و قال اكو ها و سيستم هاي صوتي مدرن كه در بزرگترين و والاترين مراسم مذهبي و ملي مان باب كرده ايم از تامل و انديشه اي هرچند كوتاه بر امام حسين و امام حسيني بودن بازبمانيم.

بگذريم. راستي امام حسين كيست و امام حسيني كيست؟ از امام حسين بسيار شنيده و مي شنويم  و اگر با گوش دل بشنويم شايد امام حسيني ها را هم بتوانيم تعريف كنيم. حسين مظلوم، امام حسين براي حق شهيد شد، قيام امام حسين براي برپايي نماز بود، براي امام حسين مرگ سرخ والاتر از زندگي ننگين است، امام حسين آگاهانه در راهي شناخته بود قدم گذاشت، امام حسين مي گويد: اگر دين نداريد لااقل آزاده باشيد،  امام حسين خود را نديد و خدا و حق را ديد و شد امام حسين. و امام حسين و يك دنيا حرف و پيام.

حالا من كه در نوشتن اين يادداشتِ كوچولو كه براي امام حسين است ناخود آگاه بيشتر از حق، خودم و مناسبات و روابط اطرافم را مي بينم چگونه مي توانم ادعاي امام حسيني بودن بكنم.

من يكي كه زياد فاصله دارم شما را نمي دانم.

شهر مس سرچشمه

 

يا حق

نوشته : روح الله ابوالهادی در ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ بهمن ،۱۳۸٥